
من دلواپس انسانم،
آن که هست، می بینمش، ناشناس عبور می کنم از کنار چشمانش و می دانم که پر آشوب است خاطرش!
من دلواپس انسانم، آنکه خسته می خوابد، خسته بر می خیزد، خسته می گرید، خسته می خندد و خسته محکوم می شود! در اندیشه ی بام است و سفره ای برای شام و دلآشوب فردای پر ابهام!
من دلواپس انسانم!
شانه های نحیفش! که فیلسوفان بر آن فلسفه بار کردند و فقیهان حکم! بی آن که بدانند سرما را که سوز دارد و تگرگ را که زخم می زند!
من دلواپس انسانم!
بی آن که بدانم سیاه است یا سفید؛ اهل کدامین قبیله است و به کدامین قبله نماز می گذارد و بر کدامین سجاده می ایستد! ...
من دلواپس انسانم....
تفریحی ...ما را در سایت تفریحی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: شاهین
بازدید: 88