
اگر دل تنها کالایی است که خدا شکسته اش را می خرد
پس من چرا به دست او که دلم را شکست بوسه نزنم...
و اگر به کسی خوبی کردم
چرا مدیونش نباشم وقتی او این فرصت را به من داد تا خوب باشم............
رهی معیری
تفریحی ...ما را در سایت تفریحی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: شاهین
بازدید: 144

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
ما را در سایت تفریحی دنبال میکنید
برچسب: پدر,
نویسنده: شاهین
بازدید: 127

گفت : كسی دوستم ندارد . می دانی كه چه قدر سخت است ، این كه كسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود كه جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
سوسک گفت : به پاهایم نگاه كن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را كثیف می كنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می كشند . برای این كه زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
سوسک گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدك ها . مال من نیست.
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یك گل ، دوست داشتن یك پروانه یا قاصدك كار چندانی نیست . اما دوست داشتن یك سوسك ، دوست داشتن " تو " كاری دشوار است . دوست داشتن ، كاری ست آموختنی و همه كس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، كسی را كه تو را دوست ندارد ، زیرا كه هنوز مومن نیست ، زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست .
آن كه بین آفریده های من خط كشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ كوچكم ! نزدیك تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ كوچك نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید كه نازیباست.
تفریحی ...

روزگاری پادشاه ثروتمندی بود که چهار همسر داشت، اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست می داشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرایی می کرد، این همسر ازهر چیزی بهترین را داشت..
پادشاه همچنین همسر سوم خود را نیز بسیار دوست می داشت و او را کنار خود قرار می داد، اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد.
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود، هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو می شد به او توسل می جست تا آنرا مرتفع نماید.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت می نمود، اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت و به سختی به او توجه می کرد، ولی برعکس این همسر شاه را عمیقا دوست داشت.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد، به سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود، رفت و گفت: “من تو را بسیار دوست داشتم، بهترین جامه ها را بر تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام، اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟”
او پاسخ داد: “بهیچ وجه!!” و بدون کلامی از آنجا دور شد، این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید: “من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام، هم اکنون رو به احتضارم، آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟”
او گفت: “نه هرگز!!، زندگی بسیار زیباست، اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت می برم!”
پادشاه نا امید به سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید: “من همیشه در مشکلاتم از تو کمک جسته ام و تو مرا یاری کردی، من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟”
همسر دوم پادشاه در پاسخ وی گفت: “نه متاسفم، من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم، من در بهترین حالت فقط می توانم تو را تا قبر همراهی نمایم!”، این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد.
در این هنگام صدایی او را بطرف خود خواند و گفت: “من با تو خواهم بود و تو را همراهی خواهم کرد، تا هر کجا که تو قصد رفتن نمایی!”
شاه نگاهی انداخت، همسر اول خود را دید، او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود، شاه با اندوه و شرمساری بسیار گفت: “من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می آوردم، من در حق تو قصور کردم و …”
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر در زندگی خود هستیم، همسر چهارم ما، همان جسم ماست، مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم، وقتی که می میریم، او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم، داراییها، موقعیت و سرمای ما هستند، زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران می شوند.
همسر دوم، خانواده و دوستانمان هستند، مهم نیست که چقدر با ما بوده اند، آنها حداکثر تا مزار ما می توانند به همراه ما باشند.
اما همسر اول، روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت فراموش می شود، در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی می کند .
از روح خود مراقبت کرده، او را تقویت نمایید، زیرا که آن بزرگترین هدیه هستی است..
ما را در سایت تفریحی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: شاهین
بازدید: 149

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.
خواهش می کنم! مخواه یکی شویم، مطلقا… مخواه که هر چه تو دوست
داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم، و هرچه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهایمان یکی. همسفر
بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است…
عزیز من!
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب
نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ
سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید،
باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، و یکی کافی ست!
عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است اما، این سخن به
معنای تبدیل شدن به دیگری نیست…
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم، اما
نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به
ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم…
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و
عقاید هم را نپذیریم. بی آن که قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا
متفاوت باشیم…
“نادر ابراهیمی، داستان نویس، فیلم ساز، ترانه سرا، مترجم و روزنامه نگار معاصر ایرانی”
تفریحی ...ما را در سایت تفریحی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: شاهین
بازدید: 246