
بخش سوم : روایت حسن از سلول شش، بند سه، کمیتهٔ مشترک ضد خرابکاری: روزی که مرضیه را به سلول کنار سلول ما آوردند، من هنوز بازجوئیم تمام نشده بود. شلاق زیادی خورده بودم. و پایم پانسمانی بود. علت لو رفتن گروه را نمی دانستم. اما کم کم متوجه شدم که همهٔ کسانی را که من می شناخته ام و مرتبط با گروه بوده اند دستگیر کرده اند. مرضیه ساده ترین سمپات این تشکیلات بود. من حتی از این که مصطفی توانسته بود او را جذب جریانات سیاسی کند، تعجب می کردم. بخصوص با آن آشنایی مضحک خیابانی. می توانستم بفهمم که قضیه بیشتر یک حالت عاطفی دارد. چند بار هم به مصطفی گفته بودم " مواظب باش " و او گفته بود " مواظبم " خیلی دلم می خواست از مرضیه علت دستگیری اش را بپرسم. اما وضعیت بند ...
ادامه مطلب
بخش اول : سوال: نام و مشخصات خود را بنویسید؟ جواب: مصطفی…، بیکار، مبارز. س: طریق آشنایی خود را با مرضیه شرح دهید؟ ج: با دوستم حسن برای پخش اعلامیه سر کوچهٔ فشاری قرار روزانه داشتیم. شیوهٔ قرار طوری بود که مثل جوان های لات لباس می پوشیدیم و سر کوچه می نشستیم. روز دومی که سر کوچهٔ فشاری نشسته بودیم، صحبت از آن بود که اعلامیه ها در یک مسافرخانه با پلی کپی دستی چاپ شود ؛ که یک ماشین شخصی به ما شک کرد. دوستم حسن احتمال داد گشت ساواک باشد. برای رد گم کردن به دستهٔ دخترهایی که از دبیرستان بر می گشتند نگاه کرد و به من گفت " مصطفی نگاه کن تا وضعیت عادی شود." سرم را بالا آوردم و به ظاهر به دخترها اما در واقع به نوشتهٔ دیوار روبرو نگاه کردم. " تخلیهٔ چاه، فوری "...
ادامه مطلب