
همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند. خواهش میکنم! مخواه یکی شویم، مطلقا… مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم، و هرچه من دوست دارم، به همانگونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهایمان یکی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است… عزیز من! دو نفر که عاشقاند و ع...
ادامه مطلب
چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده. مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.” رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟” سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.” راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.” مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی...
ادامه مطلب
آنگاه که عشق تورا میخواند، بهراهش گام نه! هرچند راهی پرنشیب. آنگاه که تورا زیر گستره بالهایش پناه میدهد، تمکین کن! هرچند تیغ پنهانش جانکاه. آنگاه که باتو سخن آغاز کند، بدو ایمان آور! حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را درهمکوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را. ...
ادامه مطلب
امروز میخواهم از تو بنویسم از بیامان دویدنهایت، از ملامت کشیدنهایت، میخواهم از شبهایی بنویسم که نمناکیِ چشمانِ اشک بارت را کسی نفهمید. از جرعهجرعه اندوه به کامت ریختنها بگویم. از نوازشهای حقیقیات گویم و به راستی که گونههایم نظیرش را ندیده بودند. میخواهم از بیچشمداشت بخشیدنهایت از بیشکوه گلایه شنیدنهایت بنویسم. ...
ادامه مطلب